☻ just ☻ for ☻ fun ☻
please when you come here until when you haven,t smile dont go
نگارش در تاريخ جمعه ۱۳٩۳/۱٢/۸ توسط Meli

این روزهایی که داره میگذره روزهاییست بس پر دردسر نگران

از اول شروع ترم دوم دقیقا این حسو داشتم که حتی حس زندگی کردنم ندارم چه برسه به درس خوندن و خیلی داغون بود اوضاع تا  روز سوم بهمن بود ک تصادف کردیم مژه نزدیک به دو دیقه چشامو بسته بودم و فکر میکردم چرا تو ماشین که داره با سرعت 200 تا دور خودش میچرخه نمیمیریم متفکر یا مثلا چرا یه ماشین دیگه نمیاد بزنه به ما و ما به ذرات معلق در هوا تبدیل بشیم ؟؟؟ در همین افکار بودم که ماشینمون که دیگه از بچرخ بچرخ خسته شده بود با سرعت 240 تا خورد به گارد ریل وسط جاده مژه اونجا جایی بود که من واقعا حس کردم مردم ... و برای زمانی که به نظر من 5 دیقه بود و برای شاهدان صحنه 30 ثانیه ماشینمون دوباره پرت شد وسط اتوبان و همونجا وایساد  خنثی

وقتی ماشین وایساد من تازه فهمیدم که دارم نفس نفس میزنم و چشام اندازه ی دوتا نعلبکی بازه ... نیشخند

بعدش که کنار جاده وایساده بودیم همچنان لال مونده بودم و داشتم فکر میکردم چرا من وقتی فکر کردم دارم میمیرم همه ی خاطره های زندگیم از جلوی چشمم رد نشد ؟؟؟!!!! ( عاخه شنیده بودم که اینجوریه !!!! خیلیم زیاااد متفکر)

خلاصه که اون شب که رفتیم خونمون متوجه شدم هر ثانیه ای که ما وقت داریم کنار دوستامون باشیم و بخندیم و شاد باشیم یه هدیه ی فوق العاده ارزشمنده قلب

ولی فردا صبح متوجه شدم که دست چپم رو نمیتونم حتی یک اپسیلون درجه تکون بدم ... تکون دادن دست همانا و جیغای فراصوت من همانا نیشخند

خلاصه که رفتیم دکتر و ایشان فرمودند که تاندون دستم کشیده شده و حتی المقدور تا یک ماه این دست باید وبال گردن باشد ... 

از اونجایی که خیلی عادت به درست نشستن و درست خوابیدن و اینا دارم  عینک (جون عمه کوچیکم البته ! ) گردنم همیشه که خدا درد میکنه و مادر خیلی سعی در اصلاح این خودآزاری داره ولی موفق نمیشه زبان فکر کنین حالا یه دستم بهش آویزونه دیگه چه شود .... این گونه شد که بنده دست خود را باز نمودم و هم اکنون کلی مشکل با ایشان دارم ... یکی از مشاکل ( درسته عایا مشاکل ؟؟!!! فکر کنم گند زدم به ادبیات فارسی رفت !!!! نیشخند ) اینه که ایشان در تایپ بنده رو همراهی نمیکنن و اعصاب خرد میکنن .... یکی دیگه اینکه ایشان به مدت بیشتر از 15 ثانیه نمیتونن در حالت عمود و موازی سطح زمین قرار بگیرن نیشخند ... یکی دیگه اینکه ایشان توانایی بلند کردن اجسام را ندارند که البته مادر گرام این عاخری رو هنوز نمیدونه که اگه بدونه خودش میبره دستمو گچ میگیره !!! زبان *نکته ی عخلاقی : همیشه به حرف دکترتون گوش بدید

خلاصه داشتم میگفتم ... یه ذره از این وضعیت اومدیم بیرون که یک سرمای وحشتناک خوردم ... کلا من سالی یه بار مریض میشم که اون مریضیم تقریبا یک ماه طول میکشه تا همه چی به حالت بگرده ( اعم از صدا و سرفه  و عطسه و ... ) و لازم به ذکر عست که بنده در مواقع بیماری تبدیل به یک موجود بداخلاق و بی حال و بدون حوصله ای میشم که بندازیش تو استخر عسل هم قابل خوردن نیست نیشخند روزی که بنده رفتم دکتر دو شنبه بود و خانم دکتر فشار بنده رو گرفت و یه نگاه به من کرد ( از این نگاها : مژه ) و گف دخترم زنده ای ؟؟!!!! بنده هم جواب دادم فکر کنم زنده باشم ... ایشون میخواستن برن سراغ چک کردن علائم حیاتی بنده که من بهشون اطمینان دادم که دستشون از داخل بدن من رد نمیشه در نتیجه هنوز زنده ام نیشخند 

لازم به ذکر که عست که اصلا امکان نداره من دکتر برم و گواهی نگیرم ... جو محالاته اصن .... ولی در روز سه شنبه ی کذاییی که فردای اون دو شنبه ی کذایی بود بنده به شکل بسیااااااااااااااااااار اسفناکی محکوم به مدرسه رفتن بودم و اصرار های دکتر مبنی بر دادن گواهی به بنده کارساز نبود و بنده فقط از ایشان درخواست کردم که دارویی به بنده بدن که حداقل سر کلاسای فردای اون روز زنده بمونم .... 

این درخواست ابلهانه همانا و ردیف کردن 4 تا پنی سیلین و یک دانه دگزا و دیگر مخلفات و سرم در نسخه ی پزشکی بنده همانا ...

از روزهای مزخرف مریضی میگذریم و میرسیم به دیروز که بنده دوباره یک تصمیم ابلهانه گرفتم و تصمیم گرفتم در مسابقات مینی گلایدر شرکت کنم ... نیشخند

ساعت هشت صب تا 11 داشتم در  جدال نا برابر فکر خواب در تخت گرم و نرمم و تمرکز برای گوش کردن به صحبت های استاد گلایدر برای جبهه ی تمرکز نیروی کمکی میفرستادم که افاقه ی چندانی هم نداشت .... و حال هفته ی بعد هم به همین منوال عست با این تفاوت فاحش که هفته ی دیگه کلاس عملیمونه و از 8 تا 1 هستش که البته استاد میگفتن چه خبره اینهمه ؟؟؟؟ مگه میخواین بوئینگ 749 بسازین ؟؟؟ تعجب

و میرسیم به امروز صب ... روزی که من بیشترین حرص در این یک سال رو خوردم .... ساعت شش ربع صب برای رفتن به آزمون راهی شدم که البته بعد از آزمون لیگ پایا نیز داشتم و باید سریع از آزمون میامدم میرفتم لیگ پایا ... قرار بود دوستان زودتر از من برن محل برگزاری تا من از آزمون فارغ بشم و برم سر اون یکی آزمون عینک ( لازم به ذکر عست که لیگ پایا یه المپیاد علمیه که تو تیم های 5 نفره شرکت میکنن توش و استفاده ی ماشین حسابم حتی توش عازاده ولی اگه تونستی حداکثر 12 تا از 25 تا رو بزنی اول میشی تقریبا  نیشخند فک کنم متوجه شدید که از دیگر کهکشان ها سوال طرح میکنن !!!و امروز ساعت 8:30 برگزار شد ) ساعت هشت و نیم بنده تماسی با دگر هم تیمی خجسته ی خود برقرار نمودم که کارت ورود به جلسه دستشون بود و ایشون در کمال خونسردی فرمودند که من خواب موندم ! خنثی

عای فکر کنم بهتره ادامه ندم قلبم درد گرفت ...منتظرعصبانی

حالا یه حسی به من میگه این تازه اولشه و روزهایی از این روزهای نحس عاخر سال باقیست که  حتیییییییی فکرشم نمیکنی !!!!!!