☻ just ☻ for ☻ fun ☻
please when you come here until when you haven,t smile dont go
نگارش در تاريخ جمعه ۱۳٩۳/٤/٢٧ توسط Meli

خب بالاخره تموم کردم فصل دوم معمای 18 رو لبخند

ادامه ی مطلب منتظرتونه لبخند

نظرم یادتون نره قلب


بالاخره حس کنجکاوی بر حس فرمانبردایم غلبه کرد به سمت در شماره ی یک رفتم و

بازش کردم ... راه پله ی 18 پله ای رو به روم رو بالا رفتم و دوباره یک پاگرد 18 دری دیگه

  درست مشابه پاگرد اتاق خودم رسیدم ... میل شدید درونی مرا به باز کردن در شماره

ی هجده دعوت میکرد طوری که انگار آن دست هایی که در اتاق را باز کردند و آن پاهایی

که قدم در آن گذاشتند مال من نبودند ... با اولین قدمم داخل اتاق تاریکی شدیدی

چشمم را زد ... کنجکاوی جایش را به ترس داد و قدم های پیش رفته ام به سمت در باز

میگشتند که برخلاف انتظارم  محکم به در بسته ی اتاق خوردم ... با ترس به در چنگ

زدم تا بازش کنم اما نشد ... دستگیره ی اتاق را  پشت سر هم به حرکت در میاوردم که

ناگهان بین صدای غژ عژ دست گیره ی برنجی و نفس نفس زدن های خودم صدای زوزه

ی باد و نوازش ملایم نسیمی را روی صورت خیس از عرقم حس کردم ... بی اختیار

دستگیره را رها کردم و به سمتی رفتم که باد از آن وزیده بود ... تاریکی  مفرط جلوی

چشمم بود طوری که انگار با چشم بسته راه میرفتم و هرچه منتظر بودم چشم هایم به

تاریکی عادت کنند و فضای اطرافم را ببینم کمتر به نتیجه میرسیدم ... در این افکار بودم

که حس کردم به جای چوب روی علف های تر قدم بر میدارم ... حس ترس شدیدی در

وجودم بود ولی انگیزه ای قوی تر مرا به جلو میخواند تا زمانی که صدای کوبش علف ها

مرا در جایم میخ کوب کرد ... هر لحظه قدم ها نزدیک و نزدیک تر میشدند ولی با صدایی

که شنیدم خون در رگ هایم منجمد شد 

پایان فصل دوم