☻ just ☻ for ☻ fun ☻
please when you come here until when you haven,t smile dont go
نگارش در تاريخ یکشنبه ۱۳٩۳/٤/٢٢ توسط Meli

یادتونه یه زمانی فاز نویسندگی من گل کرده بود و داشتم یه داستانی مینوشتم به اسم معمای 18 ؟؟؟؟؟ 

راستش اون موقع به یه جایی رسیدم که دیگه نمیدونستم چجوری ادامش بدم ... 

ولی الان دوباره افکار برای ادامش به مغزم هجوم آورده نیشخند

و یک و نیم فصلشو تموم کردم که ادامه ی مطلب براتون گذاشتم لبخند

بخونید نظراتتون در موردش خیلیییییییییی مهمه ... و بگید اصن ادامش بدم یا نه ؟؟؟ لبخند


 

«معمای هجده »

 

فصل اول : کاخ سنگی

 

چرخ های کالسکه روی سطح سنگی خیابان مه گرفته تلق تلوق میکرد . دیروقت بود اکثر مغازه دار ها دکان های خود را بسته

بودند.کالسکه در یک فرعی پیچید و وارد جنگل شد . ابرهای تیره و تار آسمان رو پوشانده بودند و باد سردی می وزید . دیگر از مه

خبری نبود تنها درختان بودند که در مقابل شلاق های باد سر خم میکردند و ورود نه چندان شکوهمندانه ی مرا به مکان جدید

خوشامد میگفتند.شنلم را بیشتر به دور خودم پیچیدم ، گونه هایم یخ کرده بود دست هایم از سرما میلرزید. کالسکه وارد جاده ی

اختصاصی خانه ای شد و مقابل در آن توقف کرد . مردی میانسال با چراغی در دست از خانه بیرون آورد ، پتویی قهوه ای

را دور خود پیچیده بود :« اوه دوشیزه کاروین خوش آمدین .» لحنش برخلاف هوایی که درونش نفس میکشیدیم گرم و

صمیمی بود ، جلوتر آمد و در کالسکه را باز کرد . پیاده شدم.

-          سلام آقای ...

-          ببخشید که معرفی نکردم ، تری هستم دیوید تری پیشخدمت مخصوص آقای رادریک.

-          از آشنایی با شما خوشوقتم منم همون طور که میدونید لیدیا کاروین هستم ، پرستار جدید سم رادریک.

-          بله بفرمایید من چمدان هاتون رو میارم .

در را باز کرد و وارد راهرویی باریک و کم نور شدیم که فرشی سرخ درآن پهن بود ، دم در روی فرش نوشته بود

«به هیچ جا »

بعد از راهرو وارد سرسرایی بزرگ و تاریک شدیم فرش سرخ آنجا هم ادامه داشت و تا روی پله ها میرفت و در تاریکی نا پدید 

میشد. کف سنگی سرسرا نور چراغ پیشخدمت را منعکس میکرد و به دیوار ها میخورد دیوار های سرسرا پوشیده از تابلو بودند ، تابلو

هایی بزرگ و خاک گرفته . دیوید شروع به توضیح دادن کرد :

-          این ها عکس اجداد آقای رادریک هستند ایشون زندگی توی شهر رو ول کردند و به اینجا اومدن البته بعد از مرگ همسرشون . اینجا هم خونه ی قشنگیه ولی خب مثل همه ی خانه های قدیمی نقص هایی هم داره .

-          نقص؟

-          بله  ، البته امیدوارم فکر نکین من آدم خرافاتی یا خیال بافی هستم ولی خب اگر شما هم نصف شب صدای پاهایی روکه هیچ منبعی نداره بشنوین چیزهایی که من میگم رو باور میکنین ، این خونه معماری عجیبی داره  ، راه پله هایی که به هیچ جا نمیرسند ، درهایی که به دیوار خالی باز میشوند ، استفاده کردن از عدد هجده در همه چیز ... واقعا جنون آمیزه !

از صحبت های دیوید لرزه بر اندامم افتاد .

-          میتونم یه چیزی بپرسم؟

-          بله حتما

-          این فرش سرخ کجا تموم میشه؟

دیوید جواب نداد در عوض با حالتی بهت زده به من نگاه میکرد . سعی کردم براش توضیح بدم :«منظورم اینه که ...»

او جمله ی مرا کامل کرد :« به کجا راه داره ...» نفس عمیقی کشیدم :« درسته » سری تکان داد و به رفتن ادامه داد.

-          حتما نوشته ی جلوی در رو خوندید

«به هیچ جا »

درحالی که چراغ رو به دست من میداد گفت :« هیچ کس نمیدونه ولی خب ، هرچیزی یه انتهایی داره »

حرفش توی گوشم زنگ میزد : هرچیزی یه انتهایی داره ... ته قلبم مطمئن بودم که خودش هم به حرفش اعتماد ندارد ، انگار بی اعتمادی مرا در نگاهم خوانده بود . آهی کشید و گفت :« میدونم  حرفم رو باور نمیکنید ، خب منم فکر نمیکنم توی این یه مورد حرفم راست باشه ...»

در سکوت حرکت کردیم و از سرسرا به راهرو سمت راست پیچیدیم فرش سرخی و تاریکی اینجا هم ادامه داشت . در ته راهرو به در چوبی رسیدیم که به نظر میومد چوب گردو باشه .

دیوید در رو باز کرد :« اینجا اتاق شماست دوشیزه من وسایلتون رو میارم » قدمی جلوتر رفت انگار که به دیواری

 نامرئی برخورد کرده باشد به عقب برگشت :« در لعنتی اینم یه نمونه از اون درهایی ک به دیوار خالی باز میشن...

 نقاش ماهر لعنتی با اتاق واقعی مو نمیزنه ...» جلوتر رفتم و دستم  رو روی جایی کشیدم ک تا دقیقه ای پیش فکر میکردم اتاق است راست میگفت .... سنگ بود . «دیوید اونجا چه خبره ؟» به دنبال این صدای خشمگین ، قیافه ی اخم آلود و عبوس و درهم رفته ی مردی را در استانه ی راهرو تشخیص دادم و در حالی ک با تحکم به سمت ما میامد گفت :« چهار سال ... چهار ساله که اینجا کار میکنی هنوز یاد نگرفتی کدوم درها قلابی اند کدوم ها واقعی ؟ واقعا خجالت دارد !» بعد به سمت من برگشت و با لحنی نچندان بهتر گفت :« به ملک اربابی رادریک خوش امدید دوشیزه کاروین فکر نمیکنم اینجا جای مناسبی برای صحبت کردن باشه » درحالی که به سمت سرسرا میرفت :« بفرمایید از این طرف » و مرا به سمت اتاق نشیمن هدابت و ادامه داد :« دیوید وسایل شما رو میاره از این طرف لطفا » در اتاقی کم نور و خاک گرفته را باز کرد تنها منبع نور اتاق لوستری بود که روی سقف ترک خورده ی آنجا آویزان بود .

 بی اختیار شمع هارا شمردم 18 تا ... فرش قرمز در این اتاق هم راه یافته بود و مبلمان مجللی از چوب ماهون در کنار شومینه ی خاموش به چشم میخورد . میزی از چوب گردو هم زیر لوستر 18 شمعه قرار داشت . آقای رادریک به سمت شومینه رفت و آنرا روشن کرد و با قدم هایی شمرده در صندلی روبه روی من فرو رفت ؛ زنگ پیشخدمت را به صدا درآورد و شروع کرد :« خانم کاروین از اتفاقی که افتاد به شدت متاسفم ، بعضی موقع ها احساس میکنم دیوید داره فراموشی میگیره ، گرچه اون فقط پنجاه سال سن داره ولی خب بعضی مواقع امکان الزایمر زود رس هم وجود دارد ...» به حرف هایش گوش نمیکردم  با انگشتانم بازی میکردم  دستان یخ کرده ام کم کم داشت گرمای خود را باز میافت . آقای رادریک متوجه شد ک به بحث راجع به الزایمر دیوید علاقه ای ندارم گفت :« در هر حال از این موضوعات بگذریم ... شما میدانید ک به عنوان پرستار پسر من اینجا هستید ، سم پسر خوبیه امیدوارم بتونید با اون کنار بیاید.» یا صدای ضربه هایی ک به در خورد حرفش را متوقف کرد و با همان لحن خشک قبلی :« بیا تو » خدمتکار با سینی چایی وارد شد سینی را روی میز گذاشت ، آقای رادریک با اشاره ی دست او را مرخص کرد . ادامه داد :« خب همان طور ک میگفتم سم پسر خوبیه بعد از مرگ مادرش خیلی توی خودش فرو رفت و هرگز مثل قبل نشد .با هیچ کدام از پرستار هایی که برایش گرفتم نساخت امیدوارم شما بتوانید با او دوست بشید .»

خم شد چایی بریزد :

-          چای ؟

با اینکه خیلی سردم بود ولی ترجیح دادم ادامه ی حرفش را بشنوم

-          نه متشکرم

صاف نشست . سکوتی که بین ما حاکم بود تنها با صدای ترق تروق آتش میشکست . آقای رادریک  در فکر فرو رفته بود ک ناگهان به طور غیرمنتظره ای گفت :« خانم کاروین شما چندسالتونه؟» از حرفش جا خوردم ولی بدون نشان دادن تعجبم از این سوال گفتم «17 سال » زندگی در محیط خشکی مثل خوابگاه دختران به من یاد داده بود هیچوقت از کارفرما و ارشدم سوالی نپرسم و توضیحی نخواهم . آقای رادریک کمی با خیرگی به من نگاه کرد نمیدانستم منتظر بود یا تعجب کرده بود ... منتظر برای سوال پرسیدن و تعجب برای توضیح نخواستن ... در نگاه این مرد هیچ حسی را نمیتوانستم بخوانم . آنقدر درگیر افکارم بودم که متوجه نشدم کی دیوید آمد و مرا به اتاقم راهنمایی کرد ... لحظه ای که خودم را یافتم مشغول بالا رفتن از پله هایی بودم که تعدادشان 324 عدد بود ... مجذور عدد هجده ... دیوید هم همچنان به سخنرانی هایش در مورد خانه ادامه میداد تا سرانجام به  بالای پله ها رسیدیم... و از خستگی حوصله ی کنجکاوی نداشتم پشت سر دیویدی که مرا به اتاقم میبرد راه میرفتم ... در اتاقی را که  با اعداد برنجی رویش عدد 18 حک شده بود را باز کرد و گفت : دوشیزه کاروین فردا صبح ساعت هشت برای صرف صبحانه در سرسرا حاضر باشسید ...و با لبخند عجیبی اضافه کرد : شب خوش ... نگاهی گذرا به اتاق انداختم تختی بزرگ با چوب سنگین و تیره و  پتویی مخملی و قرمز کنار پنجره ای که با پرده های حریر سفید تزیین شده بود به چشم میخورد  فرشی  با بافت های تیره کف چوبی اتاق را پوشانده بود  و میز آرایشی کنار دیوار روبه روی پنجره همه ی وسایل اتاق را تشکیل داده بودند ... خیلی خسته بودم بعد از تعویض لباس سریع به تختم رفتم و با امید به بهتر شدن زندگی در روزهای بعدی به خواب عمیقی رفتم ...

پایان فصل اول

 

فصل دوم: تو در توی 18

 

 

صبح  طبق عادت همیشگی خوابگاه زود از خواب بیدار شدم ومیدانستم که ساعت شش است و  تعداد ضربه های ساعت بزرگ خانه نیز این موضوع را تایید میکرد ... دیوید گفته بود ساعت چند برای صبحانه حاضر باشم ؟ هشت ؟ خب پس دو ساعتی وقت داشتم بلند شدم از پشت پنجره نگاهی به بیرون انداختم باغ خانه با آن حصار های آهنی بلندش درست زیر پایم بود درختانش در هم تنیده و تیره بودند ... نمیدانم چرا در این خانه همه چیز تیره است ... از افکارم دست کشیدم و لباسم را عوض کردم از اتاق بیرون رفتم .شب گذشته به خاطر خستگی زیاد توجهی به اطراف نکردم ولی از الان از آنچه روبه روی خودم میدیدم بسیار متجب بودم پاگردی دایره ای شکل با 18 در ... که من در اتاق 18 ام آن ساکن بودم ... در مقابل وسوسه ی باز کردن در ها مقاومت کردم و به سمت پله های پاگردی که به سمت پایین میرفت رفتم ... پایین پله ها دری بود ، در را باز کردم و دوباره وارد پاگردی 18 دره شدم ... تعجبم دوبرابر شد ... هرچه بیشتر میگذشت بیشتر به حرف دیشب دیوید میرسیدم ... جنون 18 معمار خانه کاملا مشهود بود ...برگشتم و بی اختیار پله هایی راکه پایین آمده بودم شمردم ... 18 تا ! در های پاگردی که واردش شده بودم نیز عدد داشتند و من بازم در در 18 ام بودم ... سرم از اینهمه معما گونه بودن این خانه به دوران افتاده بود ......................

ادامه دارد ...